برخی این موضوع را تحت عنوان آنتروپولوژی یا انسان شناسی لیبرال مطرح کردهاند، در واقع هیچ جفایی بالاتر از این نیست که هدونیسم را بالیبرالیسم یکی بدانید و بگویید که انسان لیبرال حیوانی است که لباس پوشیده است.
رفراندم رفراندم راه نجات مردم
ایرانی بپاخیز که دین شده دست آویز
برخی این موضوع را تحت عنوان آنتروپولوژی یا انسان شناسی لیبرال مطرح کردهاند، در واقع هیچ جفایی بالاتر از این نیست که هدونیسم را بالیبرالیسم یکی بدانید و بگویید که انسان لیبرال حیوانی است که لباس پوشیده است. در صورتی که در دیدگاه لیبرالها انسان یک موجود فرهنگ یک حیوان فرهنگی است. فرهنگ هم یعنی کنترل نفسانیات و کنترل غرایز، فرهنگ یعنی حکومت قانون و پایبندی به اصول. اگر انسان را تقلیل دهید به موجودی که لذتهایش را حداکثر و عذابها و رنجهایش را حداقل میکند- تعبیری که برخی از اقتصاددانان نیز آنرا بکار میبرند ـ در واقع انسان را به یک حیوان تبدیل کردهایم و به جای اینکه انسان را متعالی کنیم آنرا تا سطح یک حیوان تقلیل دادهایم. هیچ لیبرال واقعا معتقد و واقعا فیلسوفی این کار را نمیکند. کسی که این کار را میکند یا نمیداند لیبرالیسم چیست یا نمیداند اقتصاد چیست؟ و متاسفانه تعداد این افراد زیاد است،چون اغلب کسانی که علاقمند به لیبرالیسم هستند، علوم سیاسی و فلسفه سیاسی و جامعه شناسی میخوانند و اقتصاد بلد نیستند و نمیدانند که اساس لیبرالیسم اقتصاد است،حق مالکیت و حق آزادی انتخاب است و اگر اینها را از لیبرالیسم حذف کنیم، لیبرالیسم دیگر معنی ندارد. در واقع آزادی اصل است، اصل یعنی اکسیوم. اصل را نمیتوانید بردارید، اگر بردارید، ساختمان ویران میشود. اگر آزادی را بردارید و به جای آن یک چیز دیگر مانند حداکثر کردن مطلوبیت بگذارید، ساختمان لیبرالیسم ویران میشود. ساختمان علم اقتصاد و اندیشه اقتصادی نابود میشود. متاسفانه یک عده از اقتصاددانان بهدلیل اینکه به مبانی فلسفی اندیشه لیبرالی اشراف و آگاهی ندارند، تفسیرهایی ارائه کردهاند که صرفا مبتنی بر حداکثر و حداقل کردن است و اقتصاد را به حد ریاضیات تقلیل دادهاند چراکه این اصل را فراموش کردهاند.
مبنای مصلحت اندیشی یا یوتیلیتاریانیسم یک خطابه است، روتوریک است و استدلال نیست. یک فیلسوف معاصر جمله معروفی دارد که میگوید: «مصلحت اندیشی یعنی امتناع اندیشه». کسی که مصلحت اندیش است، نمیتواند اندیشه استدلالی داشته باشد. زیرا اندیشیدن یعنی فکر کردن برمبنای اصول، استدلال یعنی استدلال برمبنای یکسری اصول. شما اگر اصول نداشته باشید بر چه مبنایی میخواهید استدلال کنید؟ پس مصلحتاندیشی یعنی اندیشهای که نمیتواند وجود داشته باشد و در صورت وجود متناقض است. اگر اکسیومهای ریاضیات را بردارید، آیا میتوانید استدلال ریاضی کنید؟
اندیشه هم همینطور است، وقتی میگوییم استدلال میکنیم، استدلال برمبنای مفروضات است. مفروضاتی که آنها را به عنوان اصل قبول کردهایم. اگر این مفروضات و اصول وجود نداشته باشند، چطور میتوان استدلال کرد؟ بنابراین به این میرسیم که مصلحت اندیشی همان امتناع اندیشه است و بزرگترین فضیلت انسان اصولگرایی است و انسانی که اصولگرا نباشد، نمیتواند فکر کند. کسی که هیچ اصولی نداشته باشد رفتارش برمبنای مصلحت اندیشی است و هر روزی برحسب مصلحت یک حرفی میزند و یک ایدهای را مطرح میکند. امیدوارم این سوءتفاهم رفع شود و لیبرالیسم را مترادف با مصلحتاندیشی یا یوتیلیتاریانیسم نگیرید. این حرف حرف من نیست بلکه حرف بنیانگذاران لیبرالیسم است. اگر کسی معتقد به لیبرالیسم است، باید به این اصول و مبانی هم پایبند باشد و نمیتواند آنها را نفی کند.همانطور که اگرکسی مارکسیست باشد نمیتواند مارکس را نفی کند، اگرچه ممکن است انتقاداتی به مارکس داشته باشد ولی نمیتواند ماتریالیسم تاریخی مارکس یا منطق دیالکتیکی مارکس را نفی کند.
در لیبرالیسم هم همینطور است، اگر کسی ادعا میکند لیبرال است نمیتواند اصل اساسی لیبرالیسم یعنی اصل آزادی را نقض کند و یا یک اصل دیگر به جای آن بگذارد یا بگوید که اصلا هیچ اصولی وجود ندارد.
یک فیلسوف لیبرال فرانسوی میگوید که اگر بخواهیم لیبرالیسم را تعریف کنیم، لیبرالیسم یعنی سیستم اصول. آداماسمیت از سیستم آزادی طبیعی سخن میگفت. آزادی طبیعی در واقع همان اصول است. ما اصولی داریم که بر مبنای آن سیستمی را میسازیم. این اصول عبارتند از: حق آزادی، حق مالکیت و حق حیات. آزادی نقش تعیینکنندهای در این سیستم و نظام اقتصادی دارد.
اگر اصل را حداکثر کردن مطلوبیت یا حداقل کردن رنج و عذاب قرار دهید، در واقع اصل آزادی را فراموش کردهاید. اگر بحث بر سر این است که ما مطلوبیت یا لذت افراد را به حداکثر برسانیم، اگر بخواهیم با تعطیل آزادیهای افراد این کار را بکنیم، مثلا بر فرض محال بتوانیم با توتالیتاریانیسم یا سوسیالیسم مطلوبیتهای افراد را حداکثر کنیم، یک لیبرال چه پاسخی در مقابل این اقدام خواهد داشت؟
اگر یوتیلیتاریانیست باشد میگوید که این اقدام خوب است و ما همین را میخواهیم و گرنه آزادی و بازار رقابتی یک وسیلهای است که ما مطلوبیت را حداکثر کنیم، اگر وسیله دیگری وجود دارد که میتواند مطلوبیت افراد را بیشتر افزایش دهد، پس از آن استفاده میکنیم.ولی لیبرال میگوید هدف این نیست، هدف آزادی است. چون بدون آزادی انسان معنا ندارد. شما مطلوبیت انسان را حداکثر کنید ولی بردهاش کنید، این دیگر انسان نیست، چون فاقد اختیار و آزادی است.
تعریف انسان این است که مسلط به خود است و استقلال دارد، مسوولیت دارد، استقلال رای و حق آزادی انتخاب دارد. در لیبرالیسم آزادی وسیلهای نیست که مثلا بگوییم با بازار رقابتی آن به هدفی میرسیم مثلا هدف تولید ثروت بیشتر بلکه هدف خود آزادی است.
منتهی آن چیزی که آدام اسمیت میگوید این است که اگر این آزادی را به عنوان اصل پذیرفتیم، اتفاقا یک نظمی به وجود میآید که مطلوبیتها و اهداف فردی انسانها هم بدون اینکه در تعارض با اهداف فردی دیگران قرار گیرد، تامین میشود. این اصل را هیچ لیبرالی وسیله قرار نداده است و اگر وسیله قرار دهید لیبرالیسم دیگر هیچ معنایی نخواهد داشت. اگر آزادی را وسیله قرار دهید یا یوتیلیتاریانیست هستید یا سوسیالیست یاتوتالیتارین یا فاشیست یا پوپولیست هستید در هر صورت دیگر لیبرال نیستید.
لیبرال زندان را میپذیرد ولی بردگی را نمیپذیرد، مرگ را میپذیرد ولی بردگی را نمیپذیرد. این اتهام که لیبرالها دنبال لذت و حداکثر کردن لذت هستند، به لیبرالیسم نمیچسبد. یعنی تفسیر منسجمی از لیبرالیسم با رویکرد یوتیلیتاریانیسم نمیتوان ارائه داد. این سوءتفاهمات بزرگی است که متاسفانه راجع به لیبرالیسم در کشور ما وجود دارد.به تعریف آزادی برمیگردیم، چون آزادی انتخاب بحث بسیار مهمی در اقتصاد است. اولا به لحاظ ارزشی، آزادی هدف و ارزش متعالی است. آزادی فردی انسان در اندیشه لیبرالی وجهالمصالحه هیچ هدف دیگری قرار نمیگیرد و به این معنا لیبرالها فردگرا Individualist هستند، سوسیالیست یا جمعگرا collectivist نیستند.
لیبرالها میگویند اگر دولتی تشکیل میشود، اگر جامعهای تشکیل میشود، به خاطر صیانت و حفاظت از این حقوق فردی و آزادی فردی است.آزادی فردی وسیله هیچ هدفی نیست بلکه هدف نهایی و هدف متعالی است. حال باید ببینیم آزادی فردی در چه شرایطی به وجود میآید.آزادی فردی در شرایط حکومت قانون به وجود میآید. آزادی به این معنا است که هیچ انسانی تابع اراده انسان دیگری نباشد و همه انسانها از اراده شخصی خود تبعیت کنند. برحسب عقل و تشخیص خود انتخاب و عمل کنند. اما زندگی اجتماعی نیازمند قواعد و قانون است. در روابط بین انسانها قواعدی باید حاکم باشد. این قواعد کلی را قانون مینامند.قانون قاعده همهشمولی است که همه باید از آن تبعیت کنند ولی در این قانون اراده هیچکس خاصی وجود ندارد.
هدف قانون نیز صیانت از حقوق و آزادیهای فردی انسانها است. اگر در جامعهای دیدید که قانونی را تصویب کردهاند که حقوق و آزادیهای افراد را محدود میکند، این نامش قانون نیست بلکه ضدقانون است و ضدقانون هم خیلی زیاد است.
قانون قاعده رفتاری کلی و همهشمولی است که هدفش صیانت از آزادی و حقوق افراد است. برخی از این قوانین چون تنظیمکننده رفتار انسانها بین خودشان هستند، محدودکننده آزادی هستند نه نقضکننده آن. یعنی آزادی بدون قید و شرط، بدون محدودیت و خط قرمز وجود ندارد.
آزادی بدون قانون، قانون جنگل است و در قانون جنگل هم آزادی خیلی کوتاهمدت و مقطعی است و تبدیل میشود به استبداد اقلیت زورمند و اکثریت خنثی و ضعیف. آزادی بدون قید و شرط در نهایت به ضدخود تبدیل میشود. پس آزادی بدون قانون و آزادی بدون قید و شرط وجود ندارد. این هم یک اتهام بزرگی است که به لیبرالها میزنند که لیبرالها طرفدار زندگی بیبندوبار هستند، این آزادی نیست. اتفاقا آزادی مستلزم محدودیت است. آزادی یعنی اینکه در چارچوب قواعدی که برای همه وجود دارد و همه باید رعایتش کنند، آزاد باشید. اصطلاح «چهاردیواری اختیاری» از نظر لیبرالها تبدیل میشود به «چهار دیواری قانون، اختیاری» یعنی در چارچوب قانون همه آزادند و در آنجا دیگر نباید متعرض کسی شد والا بدون قانون و قواعدی که ویژگیهای آن را بیان کردم، آزادی وجود ندارد. آزادی مساوی بیبندوباری نیست. بیبندوباری مساوی آنارشیسم و آنارشیسم به استبداد میانجامد، پس بیبندوباری به استبداد منتهی میشود نه به آزادی، آزادی یعنی تندادن به برخی محدودیتها.
این تعریف، تعریف آزادی از منظر سیاسی بود، اگر از منظر انسانشناسی یا تاریخی نگاه کنیم، انسان آزادیش را به قیمت کنترل غرایز و نفسانیاتش به دست آورده است. این درست نقطه مقابل هدونیسم و لذتگرایی است. اگر همه به دنبال لذتگرایی و حداکثرکردن لذت باشند دیگر تمدنی وجود ندارد و توحش است و انسان تبدیل به حیوان میشود. انسان متمدن یعنی کسی که با کارد و چنگال غذا میخورد، این حرف درستی است و حقیقتی در آن نهفته است، یعنی اینکه غذاخوردن انسان با غذاخوردن حیوان فرق دارد، غذاخوردن انسان فقط تامین پروتئین نیست بلکه آداب و رسوم دارد. انسان به غرایز و نفسانیاتش مهار میزند و فرق انسان و حیوان هم همین است و به همین ترتیب انسان آزادی را به دست میآورد. حیوانات آزاد نیستند بلکه اسیر غرایز خود و اسیر قویترها هستند. پس حیوان آزاد اصلا قابل تصور نیست، بلکه انسان آزاد است بدین علت که اسیر غرایزش نیست و با آن مبارزه میکند. این حرفی است که حتی فروید هم آن را مطرح کرده است و میگوید: تمدن با کنترل انسان بر روی غرایز جنسیاش پدید آمده است و فرهنگ هم یعنی مهارزدن بر نفسانیات و غرایز، یعنی ایجاد محدودیت.
همانطور که در جامعه، آزادی مستلزم قیدوبند است، در زندگی شخصی و انسانشناسی هم همینطور است. انسان، با قیدوبندهایش انسان است. این قیدوبندها از کجا میآید؟ برخیها از جمله یوتیلیتاریانیستها و مارکسیستهای سرخورده از مارکسیسم گفتند که ایدئولوژیها به پایان رسیده و باید ایدئولوژیها را کنار بگذاریم و ببینیم مسائل عینی جامعه چیست و آنها را حل کنیم. بحث فنی و هزینه- نفع را باید در نظر گرفت. اینها میگویند باید بحث ایدئولوژی چپ و راست را کنار گذاشت، چون دوره ایدئولوژی به پایان رسیده است
این مساله هم یکی از بزرگترین سوءتفاهماتی است که به وجود آمده، چرا که انسان بدون ایدئولوژی وجود ندارد. هر کسی هم که این حرف را میزند یا ناآگاه است یا دروغگو. چون انسان بدون ارزش وجود ندارد. مثلا میگویند ایدئولوژی را کنار بگذارید و مسائل اقتصادی را حل کنید. این مسائل چه چیزهایی هستند؟ بیکاری، گرانی و ... چرا میخواهیم این مسائل حل شوند؟ چون فکر میکنیم بیکاری بد است و اشتغال خوب است، فقر بد است و ثروت و برخورداری خوب است. این همان ایدئولوژی است، ایدئولوژی یعنی پایبندی به ارزشها. هیچ قضاوت فنی یا تکنیکی نمیتوان کرد که مسبوق به یکسری ارزشها و ایدئولوژی نباشد. این که میگویند تکنوکراسی را حاکم کنیم و ایدئولوژی را کنار بگذاریم، حرف بیپایهای است. تکنوکرات چه میکند؟ تکنوکرات مدیر و مزدبگیر است و به او میگویند چه کار بکند و همان کار را میکند و میگویند ما را به آن هدف برسان و وی سعی خود را میکند تا به آن هدف دست یابد. این هدف در داخل آن تکنیک نیست بلکه بیرون از آن است. بیکاری چون به عنوان یک ضد ارزش تلقی میشود، سیاستگذاری اشتغال انجام میشود، یعنی سیاستگذاری اشتغال مسبوق به یک ایدئولوژی است. این بحث را به طور ویژه، هایک مورد تاکید قرار میدهد.
هایک میگوید: هیچ لیبرالی نباید بگوید که من ایدئولوژی ندارم، باید بگوید که ایدئولوژی من آزادی است و هر کس میگوید که من ایدئولوژی ندارم دنبال هدفی است که نمیخواهد بگوید یا دنبال هدفی است که نمیخواهد روش رسیدن به آن را نشان دهد.هایک میگوید: دو نفر در عصر جدید خیلی ضدایدئولوژی بودند و بر علیه ایدئولوژی حرف زدند، یکی ناپلئون و دیگری مارکس. ناپلئون به اقتصاددانان و تئوریسینها و هر کسی که با علم و استدلال حرف میزد، ایدئولوگ میگفت. زیرا ناپلئون خود عملگرا بود و میگفت مساله اصلی یک مساله فنی است، مسله اصلی این است که ما چگونه آلمان را فتح کنیم، ایتالیا را بگیریم و... و بقیه حرفها فلسفهبافی و ایدئولوژی است.مارکس هم به یک نوعی این حرف را میزند، این که میگویند علم اقتصاد و فلسفه آزادی و... همه ایدئولوژی هستند و ایدئولوژی را هم آگاهی کاذب تعریف کرد. میگفت این واژهها آگاهی کاذبی است که بورژواها تحت عنوان حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و... ساختهاند. مارکس معتقد بود علم باید جایگزین ایدئولوژی شود که منظورش از علم هم همان کمونیسم و سوسیالیسم بود. واقعیت تاریخی اما چیز دیگری را نشان داد و آن اینکه بدترین نوع ایدئولوژیها از دل خود مارکسیسم به وجود آمد و خود مارکسیستها هم قبول کردند، استالینیسم، لنینیسم، مائوئیسم و حتی خود مارکسیسم نوعی ایدئولوژی است و این حرف که ما علم را جایگزین ایدئولوژی میکنیم کاملا بیپایه و اساس است.بهتر است به جای نفی ایدئولوژی، برای خود و دیگران مشخص کنیم که ایدئولوژی ما چیست، ایدئولوژی مجموعهای از ارزشها و اعتقاداتی است که راجع به یک جامعه و نظام سیاسی – ارزشی و اجتماعی آن دارید. هیچ انسان روشنفکر و تحصیلکردهای هم فاقد ایدئولوژی نیست و اصلا مطلوب هم نیست که داشتن ایدئولوژی را انکار کند
مبنای مصلحت اندیشی یا یوتیلیتاریانیسم یک خطابه است، روتوریک است و استدلال نیست. یک فیلسوف معاصر جمله معروفی دارد که میگوید: «مصلحت اندیشی یعنی امتناع اندیشه». کسی که مصلحت اندیش است، نمیتواند اندیشه استدلالی داشته باشد. زیرا اندیشیدن یعنی فکر کردن برمبنای اصول، استدلال یعنی استدلال برمبنای یکسری اصول. شما اگر اصول نداشته باشید بر چه مبنایی میخواهید استدلال کنید؟ پس مصلحتاندیشی یعنی اندیشهای که نمیتواند وجود داشته باشد و در صورت وجود متناقض است. اگر اکسیومهای ریاضیات را بردارید، آیا میتوانید استدلال ریاضی کنید؟
اندیشه هم همینطور است، وقتی میگوییم استدلال میکنیم، استدلال برمبنای مفروضات است. مفروضاتی که آنها را به عنوان اصل قبول کردهایم. اگر این مفروضات و اصول وجود نداشته باشند، چطور میتوان استدلال کرد؟ بنابراین به این میرسیم که مصلحت اندیشی همان امتناع اندیشه است و بزرگترین فضیلت انسان اصولگرایی است و انسانی که اصولگرا نباشد، نمیتواند فکر کند. کسی که هیچ اصولی نداشته باشد رفتارش برمبنای مصلحت اندیشی است و هر روزی برحسب مصلحت یک حرفی میزند و یک ایدهای را مطرح میکند. امیدوارم این سوءتفاهم رفع شود و لیبرالیسم را مترادف با مصلحتاندیشی یا یوتیلیتاریانیسم نگیرید. این حرف حرف من نیست بلکه حرف بنیانگذاران لیبرالیسم است. اگر کسی معتقد به لیبرالیسم است، باید به این اصول و مبانی هم پایبند باشد و نمیتواند آنها را نفی کند.همانطور که اگرکسی مارکسیست باشد نمیتواند مارکس را نفی کند، اگرچه ممکن است انتقاداتی به مارکس داشته باشد ولی نمیتواند ماتریالیسم تاریخی مارکس یا منطق دیالکتیکی مارکس را نفی کند.
در لیبرالیسم هم همینطور است، اگر کسی ادعا میکند لیبرال است نمیتواند اصل اساسی لیبرالیسم یعنی اصل آزادی را نقض کند و یا یک اصل دیگر به جای آن بگذارد یا بگوید که اصلا هیچ اصولی وجود ندارد.
یک فیلسوف لیبرال فرانسوی میگوید که اگر بخواهیم لیبرالیسم را تعریف کنیم، لیبرالیسم یعنی سیستم اصول. آداماسمیت از سیستم آزادی طبیعی سخن میگفت. آزادی طبیعی در واقع همان اصول است. ما اصولی داریم که بر مبنای آن سیستمی را میسازیم. این اصول عبارتند از: حق آزادی، حق مالکیت و حق حیات. آزادی نقش تعیینکنندهای در این سیستم و نظام اقتصادی دارد.
اگر اصل را حداکثر کردن مطلوبیت یا حداقل کردن رنج و عذاب قرار دهید، در واقع اصل آزادی را فراموش کردهاید. اگر بحث بر سر این است که ما مطلوبیت یا لذت افراد را به حداکثر برسانیم، اگر بخواهیم با تعطیل آزادیهای افراد این کار را بکنیم، مثلا بر فرض محال بتوانیم با توتالیتاریانیسم یا سوسیالیسم مطلوبیتهای افراد را حداکثر کنیم، یک لیبرال چه پاسخی در مقابل این اقدام خواهد داشت؟
اگر یوتیلیتاریانیست باشد میگوید که این اقدام خوب است و ما همین را میخواهیم و گرنه آزادی و بازار رقابتی یک وسیلهای است که ما مطلوبیت را حداکثر کنیم، اگر وسیله دیگری وجود دارد که میتواند مطلوبیت افراد را بیشتر افزایش دهد، پس از آن استفاده میکنیم.ولی لیبرال میگوید هدف این نیست، هدف آزادی است. چون بدون آزادی انسان معنا ندارد. شما مطلوبیت انسان را حداکثر کنید ولی بردهاش کنید، این دیگر انسان نیست، چون فاقد اختیار و آزادی است.
تعریف انسان این است که مسلط به خود است و استقلال دارد، مسوولیت دارد، استقلال رای و حق آزادی انتخاب دارد. در لیبرالیسم آزادی وسیلهای نیست که مثلا بگوییم با بازار رقابتی آن به هدفی میرسیم مثلا هدف تولید ثروت بیشتر بلکه هدف خود آزادی است.
منتهی آن چیزی که آدام اسمیت میگوید این است که اگر این آزادی را به عنوان اصل پذیرفتیم، اتفاقا یک نظمی به وجود میآید که مطلوبیتها و اهداف فردی انسانها هم بدون اینکه در تعارض با اهداف فردی دیگران قرار گیرد، تامین میشود. این اصل را هیچ لیبرالی وسیله قرار نداده است و اگر وسیله قرار دهید لیبرالیسم دیگر هیچ معنایی نخواهد داشت. اگر آزادی را وسیله قرار دهید یا یوتیلیتاریانیست هستید یا سوسیالیست یاتوتالیتارین یا فاشیست یا پوپولیست هستید در هر صورت دیگر لیبرال نیستید.
لیبرال زندان را میپذیرد ولی بردگی را نمیپذیرد، مرگ را میپذیرد ولی بردگی را نمیپذیرد. این اتهام که لیبرالها دنبال لذت و حداکثر کردن لذت هستند، به لیبرالیسم نمیچسبد. یعنی تفسیر منسجمی از لیبرالیسم با رویکرد یوتیلیتاریانیسم نمیتوان ارائه داد. این سوءتفاهمات بزرگی است که متاسفانه راجع به لیبرالیسم در کشور ما وجود دارد.به تعریف آزادی برمیگردیم، چون آزادی انتخاب بحث بسیار مهمی در اقتصاد است. اولا به لحاظ ارزشی، آزادی هدف و ارزش متعالی است. آزادی فردی انسان در اندیشه لیبرالی وجهالمصالحه هیچ هدف دیگری قرار نمیگیرد و به این معنا لیبرالها فردگرا Individualist هستند، سوسیالیست یا جمعگرا collectivist نیستند.
لیبرالها میگویند اگر دولتی تشکیل میشود، اگر جامعهای تشکیل میشود، به خاطر صیانت و حفاظت از این حقوق فردی و آزادی فردی است.آزادی فردی وسیله هیچ هدفی نیست بلکه هدف نهایی و هدف متعالی است. حال باید ببینیم آزادی فردی در چه شرایطی به وجود میآید.آزادی فردی در شرایط حکومت قانون به وجود میآید. آزادی به این معنا است که هیچ انسانی تابع اراده انسان دیگری نباشد و همه انسانها از اراده شخصی خود تبعیت کنند. برحسب عقل و تشخیص خود انتخاب و عمل کنند. اما زندگی اجتماعی نیازمند قواعد و قانون است. در روابط بین انسانها قواعدی باید حاکم باشد. این قواعد کلی را قانون مینامند.قانون قاعده همهشمولی است که همه باید از آن تبعیت کنند ولی در این قانون اراده هیچکس خاصی وجود ندارد.
هدف قانون نیز صیانت از حقوق و آزادیهای فردی انسانها است. اگر در جامعهای دیدید که قانونی را تصویب کردهاند که حقوق و آزادیهای افراد را محدود میکند، این نامش قانون نیست بلکه ضدقانون است و ضدقانون هم خیلی زیاد است.
قانون قاعده رفتاری کلی و همهشمولی است که هدفش صیانت از آزادی و حقوق افراد است. برخی از این قوانین چون تنظیمکننده رفتار انسانها بین خودشان هستند، محدودکننده آزادی هستند نه نقضکننده آن. یعنی آزادی بدون قید و شرط، بدون محدودیت و خط قرمز وجود ندارد.
آزادی بدون قانون، قانون جنگل است و در قانون جنگل هم آزادی خیلی کوتاهمدت و مقطعی است و تبدیل میشود به استبداد اقلیت زورمند و اکثریت خنثی و ضعیف. آزادی بدون قید و شرط در نهایت به ضدخود تبدیل میشود. پس آزادی بدون قانون و آزادی بدون قید و شرط وجود ندارد. این هم یک اتهام بزرگی است که به لیبرالها میزنند که لیبرالها طرفدار زندگی بیبندوبار هستند، این آزادی نیست. اتفاقا آزادی مستلزم محدودیت است. آزادی یعنی اینکه در چارچوب قواعدی که برای همه وجود دارد و همه باید رعایتش کنند، آزاد باشید. اصطلاح «چهاردیواری اختیاری» از نظر لیبرالها تبدیل میشود به «چهار دیواری قانون، اختیاری» یعنی در چارچوب قانون همه آزادند و در آنجا دیگر نباید متعرض کسی شد والا بدون قانون و قواعدی که ویژگیهای آن را بیان کردم، آزادی وجود ندارد. آزادی مساوی بیبندوباری نیست. بیبندوباری مساوی آنارشیسم و آنارشیسم به استبداد میانجامد، پس بیبندوباری به استبداد منتهی میشود نه به آزادی، آزادی یعنی تندادن به برخی محدودیتها.
این تعریف، تعریف آزادی از منظر سیاسی بود، اگر از منظر انسانشناسی یا تاریخی نگاه کنیم، انسان آزادیش را به قیمت کنترل غرایز و نفسانیاتش به دست آورده است. این درست نقطه مقابل هدونیسم و لذتگرایی است. اگر همه به دنبال لذتگرایی و حداکثرکردن لذت باشند دیگر تمدنی وجود ندارد و توحش است و انسان تبدیل به حیوان میشود. انسان متمدن یعنی کسی که با کارد و چنگال غذا میخورد، این حرف درستی است و حقیقتی در آن نهفته است، یعنی اینکه غذاخوردن انسان با غذاخوردن حیوان فرق دارد، غذاخوردن انسان فقط تامین پروتئین نیست بلکه آداب و رسوم دارد. انسان به غرایز و نفسانیاتش مهار میزند و فرق انسان و حیوان هم همین است و به همین ترتیب انسان آزادی را به دست میآورد. حیوانات آزاد نیستند بلکه اسیر غرایز خود و اسیر قویترها هستند. پس حیوان آزاد اصلا قابل تصور نیست، بلکه انسان آزاد است بدین علت که اسیر غرایزش نیست و با آن مبارزه میکند. این حرفی است که حتی فروید هم آن را مطرح کرده است و میگوید: تمدن با کنترل انسان بر روی غرایز جنسیاش پدید آمده است و فرهنگ هم یعنی مهارزدن بر نفسانیات و غرایز، یعنی ایجاد محدودیت.
همانطور که در جامعه، آزادی مستلزم قیدوبند است، در زندگی شخصی و انسانشناسی هم همینطور است. انسان، با قیدوبندهایش انسان است. این قیدوبندها از کجا میآید؟ برخیها از جمله یوتیلیتاریانیستها و مارکسیستهای سرخورده از مارکسیسم گفتند که ایدئولوژیها به پایان رسیده و باید ایدئولوژیها را کنار بگذاریم و ببینیم مسائل عینی جامعه چیست و آنها را حل کنیم. بحث فنی و هزینه- نفع را باید در نظر گرفت. اینها میگویند باید بحث ایدئولوژی چپ و راست را کنار گذاشت، چون دوره ایدئولوژی به پایان رسیده است
این مساله هم یکی از بزرگترین سوءتفاهماتی است که به وجود آمده، چرا که انسان بدون ایدئولوژی وجود ندارد. هر کسی هم که این حرف را میزند یا ناآگاه است یا دروغگو. چون انسان بدون ارزش وجود ندارد. مثلا میگویند ایدئولوژی را کنار بگذارید و مسائل اقتصادی را حل کنید. این مسائل چه چیزهایی هستند؟ بیکاری، گرانی و ... چرا میخواهیم این مسائل حل شوند؟ چون فکر میکنیم بیکاری بد است و اشتغال خوب است، فقر بد است و ثروت و برخورداری خوب است. این همان ایدئولوژی است، ایدئولوژی یعنی پایبندی به ارزشها. هیچ قضاوت فنی یا تکنیکی نمیتوان کرد که مسبوق به یکسری ارزشها و ایدئولوژی نباشد. این که میگویند تکنوکراسی را حاکم کنیم و ایدئولوژی را کنار بگذاریم، حرف بیپایهای است. تکنوکرات چه میکند؟ تکنوکرات مدیر و مزدبگیر است و به او میگویند چه کار بکند و همان کار را میکند و میگویند ما را به آن هدف برسان و وی سعی خود را میکند تا به آن هدف دست یابد. این هدف در داخل آن تکنیک نیست بلکه بیرون از آن است. بیکاری چون به عنوان یک ضد ارزش تلقی میشود، سیاستگذاری اشتغال انجام میشود، یعنی سیاستگذاری اشتغال مسبوق به یک ایدئولوژی است. این بحث را به طور ویژه، هایک مورد تاکید قرار میدهد.
هایک میگوید: هیچ لیبرالی نباید بگوید که من ایدئولوژی ندارم، باید بگوید که ایدئولوژی من آزادی است و هر کس میگوید که من ایدئولوژی ندارم دنبال هدفی است که نمیخواهد بگوید یا دنبال هدفی است که نمیخواهد روش رسیدن به آن را نشان دهد.هایک میگوید: دو نفر در عصر جدید خیلی ضدایدئولوژی بودند و بر علیه ایدئولوژی حرف زدند، یکی ناپلئون و دیگری مارکس. ناپلئون به اقتصاددانان و تئوریسینها و هر کسی که با علم و استدلال حرف میزد، ایدئولوگ میگفت. زیرا ناپلئون خود عملگرا بود و میگفت مساله اصلی یک مساله فنی است، مسله اصلی این است که ما چگونه آلمان را فتح کنیم، ایتالیا را بگیریم و... و بقیه حرفها فلسفهبافی و ایدئولوژی است.مارکس هم به یک نوعی این حرف را میزند، این که میگویند علم اقتصاد و فلسفه آزادی و... همه ایدئولوژی هستند و ایدئولوژی را هم آگاهی کاذب تعریف کرد. میگفت این واژهها آگاهی کاذبی است که بورژواها تحت عنوان حقوق بشر، آزادی، دموکراسی و... ساختهاند. مارکس معتقد بود علم باید جایگزین ایدئولوژی شود که منظورش از علم هم همان کمونیسم و سوسیالیسم بود. واقعیت تاریخی اما چیز دیگری را نشان داد و آن اینکه بدترین نوع ایدئولوژیها از دل خود مارکسیسم به وجود آمد و خود مارکسیستها هم قبول کردند، استالینیسم، لنینیسم، مائوئیسم و حتی خود مارکسیسم نوعی ایدئولوژی است و این حرف که ما علم را جایگزین ایدئولوژی میکنیم کاملا بیپایه و اساس است.بهتر است به جای نفی ایدئولوژی، برای خود و دیگران مشخص کنیم که ایدئولوژی ما چیست، ایدئولوژی مجموعهای از ارزشها و اعتقاداتی است که راجع به یک جامعه و نظام سیاسی – ارزشی و اجتماعی آن دارید. هیچ انسان روشنفکر و تحصیلکردهای هم فاقد ایدئولوژی نیست و اصلا مطلوب هم نیست که داشتن ایدئولوژی را انکار کند
رفراندم رفراندم راه نجات مردم
ایرانی بپاخیز که دین شده دست آویز




